غر می زنم ؛ گیر می دهم بهت ، به شیوه ی خودم . از آن گیرهای خنده دار ... و تو ، نمی گذاری ثانیه ای بگذرد که بگویی : « من چاکر تو ام ! من گه خوردم اصن ! عزیز دلی ! ببخشید ! » و آن قدر خنده دار می گویی اینها را ، که غر من به قهقهه تبدیل می شود ؛ و تو خیلی پیروزمندانه می گویی : « تو غرت رو بزن ! من نمی ذارم ناراحت بمونی ! راشو بلدم ! تو هر چقدر خواستی غر بزن ! »
و من چقدر ، چقدر ، چقدر از ته ته ته دلم میخواهم که اینها واقعی باشند . یعنی میدانم واقعی است و میدانم چقدر مهربانی و چقدر خوبی و چقدر مرا میخواهی؛ اما می دانم هم یک گوشهی دلت یک سمتی است ، که من دوست ندارم باشد. چقدر دلم میخواهد تصمیم درست را بگیری و چقدر دلم میخواهد توی تصمیمت من نقش اول باشم. دلم می خواهد من تصمیم تو باشم. من یکدانهی تو باشم که قرار است دنیا را باهاش به فتح بروی !
پ.ن : آن بالاها را ول کن و برگرد پیش من ! فتح دل من از فتح آن قله ها واجب تر است مهربان !
برچسب:
نویسنده: کیان کریمی