یک دفعه اسمت روی عکست میفتد و ... « الوووووو :) :) » و این یعنی « الو » ی کشدار تو که رویش لبخندت افتاده !
بعد از بیست و چهار ساعت بی آنتنی ، زنگ می زنی و می گویی که تازه رسیده ای پناهگاه و گوشی را زده ای توی شارژ و یک عالمه کار داری ؛ ولی اول از همه زنگ زده ای به من ... و من توی دلم عروسی می شود با این حرفت !
زود قطع می کنی . شاید فقط بیست ثانیه . و همین کافی است برای من ، که تا قطع می کنم ، هق هق گریه ی جانانه ای سر بدهم از سرخوشی !
چقدر می خواهمت این روزها ! چقدر این که تو هم مرا می خواهی را می خواهم این روزها ! لعنتی ! لعنتی مهربان من !
برچسب:
نویسنده: کیان کریمی