بعد ، دست هایم را بردم سمت شقیقه هات و آرام آرام موهای دو در میان سفید شده ی هر دو طرف سرت را نوازش کردم . چشم هایت را بسته بودی و گوشه ی چشم هات از لذت این نوازش جمع شده بود . سر حرفم باز شد و آرام آرام مهره های کلمات سنگینم را برایت نخ کردم . انگار داشتم همین طور که شقیقه هایت را نوازش می کردم ، کلماتم را مثل گردنبندی به گوش هایت ، به مغزت ، به ذهنت می اویختم ! گفتم و گفتم ! ها ! سر حرفم باز شده بود و گره بغضم را بی که گریه کنم ، داشتم برایت باز می کردم . چشم هایت را بسته بودی که مثلا خوابی ؛ و من صدایم را پایین آورده بودم که مثلا بیدارت نکنم !
فقط وقتی همان طور یواشکی ازت چیزی پرسیدم که تلخ بود و جوابش را هم تو می دانستی ، هم من ، چشم هایت را باز کردی و یک جای دور ، خیلی دور را نگاه کردی ... و دوباره بستی شان ! و من باز گفتم و گفتم ! یک بار هم که یک چیزی گفتم که چشم هات دوباره باز شد ، از گوشه ی چشم نگاهم کردی و پرسیدی : « کی بهت گفته ؟ از کی پرسیدی ؟ » نپرسیدی : « از کجا می دونی ؟! » می دانی ! فکر نکردی که من خودم ، خود شیطان سرتق لوس ننرم که اشکم دم مشکم هست ، مشاهده می کنم ، فکر می کنم ، می فهمم و می دانم ! گفتم : « هیشکی ! با کی حرف بزنم ؟ خودم فهمیدم ! تابلو بود ! » و نگاهم به یک جای دور ، خیلی دور ، خیره ماند ! و تو لب هایت را به هم فشار دادی و چشم هایت را دوباره بستی و خودت را به سر انگشتان من که شقیقه هایت را نوازش می کرد سپردی !
بعدترش ، همان طور که دراز کشیده بودی ، بازویت دور کمرم حلقه شد و گفتی : « تو خیلی خوبی ! » و من دوباره بغضم قلمبه شد با این حرفت ! کاش خوب نبودم ! کاش یک دختر خوب تنها نبودم !
پ.ن : مردیت ، توی گریز آناتومی را دیده اید ؟ که عاشق همکارش می شود و همکارش زنی داشته که ازش جدا شده بوده ، ولی تصمیم می گیرد پیش همسرش برگردد ؟ مردیت به درک گفته بود : pick me , choose me ! ... حالا نه که داستان من دقیقا همین باشد ، ولی آن بعد از ظهر شنبه ای ، خیلی تلویحی داشتم همین را بهش می گفتم !
نمی دانم ! شنیدش ؟
پ.ن ۲ : با تو دارم یاد می گیرم صبوری را ! وقتی دیدارهایمان شد دو هفته یک بار برای چند ساعت ، و حالا هم که شاید یک ماه ، یک ماه و نیم نبینمت ! فقط بیست روزش را خودم سر کارم و در سفر ، و یک هفته هم قبل ترش . بیشترش را هم که تو خودت نیستی ! لعنت به این شغل لعنتی دوست داشتنی ! شغل هر دو تای لعنتی مان !
برچسب:
نویسنده: کیان کریمی