امشب که این قدر می خواهمت و این قدر بی قرارت هستم . تازگی ها یک طور دیگری دوستت دارم . یک طور تازه ای می خواهمت . یک طور قشنگ تری . وقت هایی که مثل امشب با هم قشنگ حرف می زنیم و صدایت از آن طورهای خیلی مهربان تر هست ، بی قرارترت می شوم آخر جان دلم !
بیشتر باش با من . بیشتر ، مهربان تر ، خوب تر ، بخواه تر باش !
نمی خواهم مثل مادر پسرجانت باشم ؛ نمی خواهم غر بشوم به جانت . می خواهم نور باشم بر جانت که خستگی ات در برود . می دانم خسته ای . می دانم دلگیری . می دانم تنهایی . می دانم تیره ای .
آخر خودم هم خسته ام . دلگیرم . تنهایم . تیره ام .
باش برای من که باشم برایت . حتا اگر آن قدر سرت شلوغ باشد که همدیگر را این طور گهگاه ببینیم ؛ می خواهم فقط که همدیگر را گهگاه نخواهیم اگر گهگاه می بینیم . همیشه بخواهیم . همیشه باشیم ؛ حتا دور ، حتا دیر ...
تو مال منی ! این را سرنوشت باید همین امشب بنویسد . باید همین الان تمام قامت به احترام تنهایی هر دومان بایستد و این را بنویسد که ما مال همیم . هر چقدر هم دور و دیر باشد !
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۵ساعت 23:49 توسط یک دختر متفاوت|
برچسب:
نویسنده: کیان کریمی