
اصلا آدمی نیستم که خیلی اهل جشن گرفتن مناسبت ها باشد . یعنی اگر دعوتم نکرده باشند ، اگر مجبور نباشم ، اهل مهمانی گرفتن به مناسبت خاصی نیستم . مهمانی گرفتن را دوست دارم ، ولی بی بهانه . به جز عید نوروز ، تقریبا نسبت به بقیه ی مناسبت ها بی حسم . امسال اما ، عطش عجیبی داشتم که جشن بگیرم : تولدم را ، ی...
ادامه مطلب
به عکس لبخندت جلوی کیک تولد چهل سالگی ت نگاه می کنم و تمام اعصاب خوردی ام بابت تاخیر پنجاه دقیقه ای راننده ی اسنپ دود می شود می رود هوا . لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست ... دلم غش می رود برای خنده ات و لبخند می شوم خودم هم . دلم غش می رود برای ذوق تو موقع دیدن کیک و کادوهات . نگاهم می لغزد روی دست هات ...
ادامه مطلب
نیستی و من باز هم دلتتگم . نیستی و خانه می شود برایم فقط تختی که تو برایم سر همش کرده ای و مبلی که تو رویش لم می دهی و کوسنی که برای تو خریده ام تا موقع ولو شدن روی مبل کمرت درد نگیرد ! نیستی و من یاد ادا اطوارهای تو میفتم و دلم ضعف می رود و می خندم . نیستی و دارم اس ام اس های رد و بدل شده مان را بالا پایین می کنم که یک هو یک دانه اس ام اس از تو می آید . از همان یکی دو کلمه ای های بی حوصله گانه ات که می دانم تازه وقتی سر دماغ باشی اینجور است و وقتی نخواهی ، مرا نخواهی ، این زندگی لعنتی بی « او » را نخواهی ، همین تک واژه ها هم نیستند . نیستی و من شماره و ردیف و قطعه ی ...
ادامه مطلب
به نظرم این که قد پدر مادرا خیلی با هم فرق نداشته باشه ، خیلی مهمه ! منظورم باید جزو معیارای ازدواج باشه حتا ! آخه بعدنا که بچه شونو می برن گردش و می خوان با بچه به قولی هوشتی هوشتی بازی کنن ، اذیت می شن و تفاوت قد دردسر می شه ! * هوشتی هوشتی ، اون قسمت ماجراس که پدر و مادر هر کدوم یه دست بچه رو می گیره و یه هوا بلندش می کنن و تو هوا تابش می دن و راهش می برن . خوراک بچه های تا چهار پنج ساله :)) یادش به خیر ... ** لیلی گلستان هم تو خاطراتش از جناب هوشتی هوشتی نوشته !...
ادامه مطلب
می گویم دوستت دارم و می گویی من بیشتر . می گویم دلم برایت تنگ شده و می گویی من بیشتر . می گویم :« خیلی می خوامت !» و می گویی : من بیشتر ! غر می زنم ؛ گیر می دهم بهت ، به شیوه ی خودم . از آن گیرهای خنده دار ... و تو ، نمی گذاری ثانیه ای بگذرد که بگویی : « من چاکر تو ام ! من گه خوردم اصن ! عزیز دلی ! ببخشید ! » و آن قدر خنده دار می گویی اینها را ، که غر من به قهقهه تبدیل می شود ؛ و تو خیلی پیروزمندانه می گویی : « تو غرت رو بزن ! من نمی ذارم ناراحت بمونی ! راشو بلدم ! تو هر چقدر خواستی غر بزن ! » و من چقدر ، چقدر ، چقدر از ته ته ته دلم میخواهم که اینها واقعی باشند . یعنی میدانم وا...
ادامه مطلب